
با من بگو که همرهِ من پیر می شوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟!
ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!
چون چکه ای ز نور، درآیینه می چِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی
رویای صادقی که سرانجام می رسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی
چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی
می روید ازکویرِ گلویم، گُلی کبود
وقتی شبیهِ بُغض، گلوگیر می شوی !
دست از فریب و فاصله بردار، خوبِ من
داری برای خوب شُدن دیر می شوی..!
*دکتر یدالله گودرزی*
رفتن از جایی آغاز میشه که به خودت میای میبینی تو هیچ کدوم از 24ساعت شبانه روز نیستش..
وقتی دلت تنگ میشه ولی نیست..وقتی که نیاز داری با یکی که تورو میشناسه حرف بزنی ولی
باز میبینی اونم نیست یا اونقدر سرش شلوغه که ترجیح میدی تمام حرف هات ناگفته تو دل و
مغزت زندانی بشه..بعد سراغ تقویم میری و شروع میکنی به خط زدن روزهای نبودنش ...
بعد میبینی روز میشه هفته،هفته میشه ماه،و ماه میشه یک فصل!!و اون نیست.
و فراموشی من شروع میشه اینکه تو هیچ جایی تو زندگیش نداری حتی به اندازه یک دقیقه
تماس تلفنی برای شنیدن صدات...بعد قلبت آروم آروم شروع میکنه به ترک های بزرگ خوردن
و در آخر به خودت میای میبینی قلبت دو نیم شده و باز نیست که نیست اون که قرار بود
تا ابد کنارت بمونه..!!!
روز های پاییزی من...